تبليغاتX
به نام آنکه اگر حکم کند همه محکومیم

فرشته تصمیمش را گرفته بود پیش خدا رفت وگفت:

 

خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم

 

و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

 

خدا درخواست فرشته را پذیرفت.

 

فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم

 

این بال ها در زمین چندان به کارم نمی آید

 

خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های

 

دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگه

 

می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک

 

 زمینم دامنگیر است.

 

فرشته گفت: باز می گردم و حتما باز می گردم!

 

این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

 

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال

 

 تعجب کرد.

 

او هر که را که می دید به یاد می آورد زیرا او را قبلا

 

در بهشت دیده بود.

 

اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن

 

بال هایشان به بهشت برنمی گردند

 

روز ها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد

 

 برد.و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته

 

دور وزیبا به یاد نمی آورد.

 

نه بالش را و نه قولش را!

 

فرشته فراموش کرد فرشته در زمین ماند

 

فرشته هرگز به بهشت برنگشت

                                                                              متنی از عرفان نظر آهاری

 



سه شنبه نوزدهم آبان 1388 |

    در آغاز هيچ نبود و کلمه بود و کلمه نزد خدا بود.خداوند اما کلمه هايش را به

   

    آدمی بخشيد و جهان پر از کلمه شد.

   

    من اما از تمام کلمه های دنيا تنها يک کلمه را برگزيده ام و همه جمله هايم

   

    را  باهمان يک کلمه می سازم.با همان يک کلمه حرف می زنم،شعر می گويم

  

    ومی نويسم.آن يک کلمه هم فعل است و هم فاعل،هم صفت است و هم

  

    موصوف.احتياجی به حرف اضافه ندارد.متمم نمی خواهد.هيچ قيدی هم ندارد.

    

    آن يک  کلمه خودش همه چيز است.

  

     و من با همان يک کلمه است که می بينم و راه می روم و نفس می کشم.

    

     با همان  يک کلمه عشق می ورزم و زندگی می کنم.

   

     آن يک کلمه غذای روح من است،بی او گرسنه خواهم ماند.خانه من است،بی

   

    او آواره خواهم شد.بی او بی کس می شوم،غريب و تنها.اين کلمه همه دارايی

  

    من است و اگر روزی شيطان آن را از من بدزدد،آن قدر فقير می شوم که خواهم

 

     مُرد.من با همين کلمه با درخت ها حرف می زنم.آنها منظورم را می فهمند

  

    و برگهايشان را برای من تکان می دهند.اين کلمه را به گنجشک ها که

   

    می گويم،در آسمان حياطمان جشن می گيرندو با هم ترانه می خوانند.به

 

    نسيم می گويم،آن قدر ذوق می کند که شهر به شهر می چرخد و ميگرددو

 

     می رقصد.و به ابر ها که می گويم،چنان خوشحال می شوند که يک عالم نقل

   

     و نبات برف و باران روی سرم می پاشند.اين کلمه،اين کلمه عزيز و دوست

   

     داشتنی،حرف رمز من با همه چيز است. اما به آدم ها که می گويم ...

 

    بگذريم،دلم گرفته،من زبان شما را بلد نيستم.من توی اين شهر غريبم.

  

    کسی منظورم را نمی فهمد،کسی جوابم را نمی دهد...اما تو فرق می کنی.

 

    تو از جنس آفتاب و درخت و پرندهای.تو آن کلمه را بلدی و سالهاست که آن را

   

    گوشه قلبت نگه داشته ای.پس من آن رمز را به تو خواهم گفت.

   

     آن کلمه کوچک اسم بزرگ خداوند است



سه شنبه چهاردهم مهر 1388 |

امانت خدا بر زمین مانده بود.آدمیان می گذشتند بی هیچ باری بر شانه هایشان.
خدا پیامبری فرستاد تا به یادشان بیاورد قول نخستین و بیعت اولین را.
پیامبر گفت ای آدمیان ...

ای آدمیان این امانت از آن شماست.
بر دوشش کشید.
این همان است که زمین و آسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست.
پس به یاد آورید انسان را و دشواری اش را.
اما کسی به یاد نیاورد.
پیامبر گفت عشق است.عشق است که بر زمین مانده است.

مجال اندک است و فرصت کوتاه.
شتاب کنید و گرنه نوبت عاشقی می گذرد.
اما کسی به عشق نیندیشید.
پیامبر گفت آنچه نامش زندگی است نه خیال است و نه بازی.
امتحان است.
و تنها پاسخ به آزمون زندگی زیستن است...زیستن
اما کسی آزمون زندگی را پاسخ نداد.
و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت.
زیرا پیمانش را با خدا به یاد می آورد

آنگاه خدا گفت
به پاسخ لبخند کودکی جهان را ادامه می دهیم

منبع : یکی از کتب عرفان نظر آهاری



یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 |
 

 

همه می پرسند:

((چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟))

نه به ابر ،نه به آب،نه به برگ 

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این خلوت خاموش کبوترها ،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

من، مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با بادنفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ وطراوت را در گونه گل

همه را می شنوم می بینم من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک وتنها به تو می اندیشم

همه وفت همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را ،تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان 

تو بمان با من تنها تو بمان

در رگ ساغر هستی بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم با قیست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

                                                                                     فریدون مشیری

   



چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 |

 
 

برقرار باشی و سبز

گل من تازه بمون

نفسم پیشکش تو

جای من زنده بمون

باغ دل بی تو خزون

موندنی باش مهربون

تو که از خود منی

منو از خودت بدون

غزل و قافیه بی تو

همه رنج انتظاره

این همه شعر و ترانه

همه بی عطر و بهانه

موندنی باشی همیشه

لب پاییز و نبوسی

نشه پر پر شی عزیزم

مهربون گلم نپوسی



پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 |

در رويايمان با هم زندگيها كرديم

با هم صحبتها كرديم

دلـــــها داديم و گرفتيم

 

در رويا براي دلدار لالايي خواندم و او آرام به خواب ناز رفت

خوابي شيرين و زيبا

 

از ترس اينكه این رویا آخرین رویا باشد و ديگر  به ذهنم نيايد

تا صبح به تماشاي روی ماه دلدار نشستم

 

دلدار به خوابي ناز فرو رفته بود

نفسهاي گرمش وجود سرما زده ي سالهاي تنهاييم را گرم مي کرد

 

چشمهاي بسته اش مرحمي بر زخمهاي  باز وجودم بود

 

گيسوان بلندش ريخته بر شانهاي ظريفش ياد آور غصه هاي من بود !

 

خــــــــــــدايا با  توام : چه كسي جواب سالهايي كه دلدار را نداشتم خواهد داد ؟!

 

دستانم را بر سرش مي كشم ، شايد فردايي براي اين رويا نباشد

تمام وجودم پر از شوق و دلهره بود

 

شوق ديدن دلدار و بيم رفتن !

 

ساعتها در اين رويا بودم تا زمان صحبت و راز و نیاز با خدا رسيد

آنقدر بر چشمان مقدس دلدار بوسه زدم تا از خواب شيرين بيدار شد .

 

با هم ، يعني من و دلدار 

براي خودمان ، يعني من و او ...

 

با خدا صحبتها كرديم

با خدا درد دلها گفتيم

 

دلدار با دستهاي ظريف و كوچكش دست به دعا برداشت

درد دل هاي دل پاكش را براي خدا خواند

از خدا براي با هم ماندن اجازه خواستيم

 

و خــــــــــــــــدا به من و دلدار

اجازه ی ماندن داد ............

 

 

 

 

 

ولي افسوس که فقط يك رويا بود !!!

 



پنجشنبه چهارم تیر 1388 |
سلام

دلم نیومد ایام فطمیه رو تسلیت نگم تو رو خدا منو خیلی تو این ایام دعا کنید ممنون بای

 



سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 |
 
سلام

یه سلامی که این دفعه غم توشه! غم اینکه بعدش یه خداحافظی هست و ...

خداحافظ

 

باز هم یه کار فوری ٬ باز هم یه مسئولیت جدید و باز هم ...

بی معرفتی بود اگه بدون خداحافظی می رفتم.

اومدم اینجا از همتون تشکر کنم واسه خوبی هاتون و اسه توجهتون و خلاصه واسه

همه چیز.

من سعی می کنم تا دو ماه دیگه برگردم.

دوست دارم باز با شما حرف بزنم و باز با شما خاطره داشته باشم.

همتون رو دوست دارم و به یادتون هستم.

التماس دعا



چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 |

شعر

 
 

 

سلام

سال نو مبارک ببخشید که دیر شد آخه سفر بودم

بذارید از برنامه سفر بگم

صبح ۲۶ حرکت به سمت جنوب آغاز شد با یک گروه دوستی بماند که چقدر خوش گذشت

و ۲۹ شب همدان بودیم بعد ۳۰ صبح با ۲تا از داییام و مادر بزگم اینا یعنی فامیلی رفتیم سفر

سال تحویل جمکران بودیم بعد کاشان و بعد اصفهان و بعد شیراز و دوباره اون مسیر رو برگشتیم

یعنی از شیراز برگشتیم اصفهان و بعد کاشان و قم و از اونجا به سمت تهران برای خرید و از کربلا برگشتن

دو نفر از اعضای فامیل و ۱۱ صبح برگشتیم به شهر خودمون همدان و دید و بازدید عید و اینا که هنوزم

ادامه داره و ۱۳ بدر که واقعا خوش گذشت همه ی فامیل جمع شدیم خونه ی مادربزرگم  و من با داییام و

پسرای فامیا فوتبال بازی کردیم تا ۱ عصری رفتیم بیرون باز فوتبال بازی کردیم بعد که فوتبال تموم شد

رفتیم وسطی خیلی خوب بود البته بعدش جالب بود چون دیگه پاهام و نمیتونستم تکون بدم

و امروز ۱۸ فروردینه و ما همچنان در دید و بازدید عید

 

اینم شعر

دل مي سپرم به چشمات

چشمـــات چشـــمه نوره


تو کــــوچه هـاي قلـــــبم


هميشــــــــه... در عبوره


پـــــــل مي زنم به قلبت


از راه رنـــگـــين کمــــون


رو جـــــاده مــي نويسم


هميشــــــه با من بمون


...................


با هــــــــر نگاه پاکــــت


پر ميشـــــــــم از تـرانه


من با تو مونــــــــدگارم


اي بهتــــــــرين بهـــانه


از نســـل پاک عـشقي


روحــــــت گـــل اقاقي


تا صـــبح ميـلاد عشق


عمــــــرت بمونه باقي!

 

 

قسم به گل ، به عاشقي


 

لايــــــق عشـــق تو منم


 

تــــــــوي گلستــــون وفا


 

تو ياسي مــــن خاک ترم


 

تو واژه ســــلام عشـــق


 

عسل تـــــــرين ترانه اي


 

واسه نفس کشيدن هام


 

تـــــو بهتــرين بهــانه اي


 

با تـــو، تــــو اوج آسمون


 

بي تـــو اسيـــر قفسـم


 

قسم به گريه هاي شب


 

فقط تـــــويي هم نفسم


 

قسـم به عطر گل سرخ


 

با تـــــو وفادار مي مونم


 

هميشه خوب من تويي!


 

يه عمـره اينو مي دونم


 




دوشنبه هفدهم فروردین 1388 |

 
 
 
چه پرشتاب؛ چه بی امون؛ ميچرخه اين چرخ زمون


مثال برگ؛ مثال باد؛ داره ميره زندگيمون...


نه قصه بود نه سرگذشت؛ بازم يه سال عمرم گذشت...


چه ديدم از روزای قبل که سر رسيد روزای بعد...؟


قسمته که بازم باشيم؛ بهتره که با هم باشيم...


با هم باشيم بی غم باشيم؛ نه کوچيک و نه کم باشيم...


ماهها ميان ؛سالها ميرن؛ پولدارا با مالا ميرن؛ غمگين و خوشحالا ميرن


اما توی ذهن زمون با يه اثر يا يه نشون؛يادی تو دلها ميشه بود؛عکسی به ديوار ميشه شد...
 
 
 
 
 


دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 |
Blog Skin